گویی که تماشای این خرده جنایت های زناشوهری تلویزیونی شده حوصله ات را سر می برد اما ملالی نیست من وقتی آنچه را می بینم که می خواهم همان که در ذهنم ساخته ام نمایش نامه را خوانده باشی محال است این دکور زرد مسخره در ذهنت بر پا شود و چقدر این حرف ها مسخره است به اندازه ی کلاه لیزا و من یاد اون روزی می افتم که سر چهار راه سرد بود من می گفتم دکور را تاریک کن و از نور زرد پر هیز برای نشان دادن آپارتمان تنها یک پنجره ی شبکه ای با شش قاب مربعی در میان مستطیلی که تنها در عوارش یک پنجره باشد کافی است یک میزدر گوشه سمت چپ و گرامافون در گوشه سمت راست کنار کتابخانه ای وکاناپه ای با روکش قهوای در میان صحنه وجزییاتی که در متن هست و در ذهن من هست و مه رقیق کلامم در چهار راه سرد گم می شد و مرد که درشت هیکل است چاق نیست عوارضش در چشم است و زن دیلاق و هم قواره ی مرد و و لوند طبق متن در متن نیامده اما همین است که مرد فراموشی زده را چند بار وسوسه ی معاشقه و چقدر این حرف ها مسخرا است وقتی بچه مسلمان شیعه باشی و برادر بچه مسلمان تر شیعه ترت را ناکام دیده باشی سر چهار راه سرد بود ه و مه رقیق کلامش در هوا گم می شد “امیر مجوز نمی دن می گن اخلاقی نیست زن مست باشه می گن تغییرش بده چی کارش می شه کرد” چی کارش می شه کرد و می کشید و من حواسم پی مه رقیق کلامش می دوید به من چه ربطی داشت که رفیق بچه مسلمان شیه ترم گل درشت است .
یاد اون روز مارمضونی می افتم که تو مسجد پادگان پای صحبت اون یاری سرهنگ خلیلی به اجبار نشسته بودیم دو زانو نشسته بود عصایش را اول وقت غورط داده بود نشسته بود و عینکش و البته دستمال گردن پارچه چتر ضد آب آمریکاییش بیشتر از شش قبه ی طلایی روی شانه اش به چشمم می نشست دست چپش را چون گدایی سوی جماعت وظیفه گرفته بود و با دست راست با مشت دست راست گره کرده بر ساعد دست چپش می کوبید و با بغض فریاد می زد به خدا که این آستین بوی خون می ده و بغض کرده بود و رفیق گل درشتم ایستاده بود و خطابه می خواند “جناب سرهنگ خون شیعه رسالت خیزه” و به خدا خنده ام نمی گرفت و حالم را بد نمی کرد ایستاده نطق می کرد و مغرور مثل مردی که در تاریکی شب پشت شمشاد های تیره و تار پیاده رو قابلیت های مردانه اش را به رخ خاک نم کشیده کنار جوب می کشید و دست آخر لبخند می زد و همان گونه که گورش را گم می کرد رفیق گل درشت من هم گورش را گم می کرد منتهی می نشست بر سر جایش با همان لبخند کج.
یادم می اید چیزی هایی نوشته بودیم برای سرهنگ خلیلی من و رفیق گل درشتم چیزهایی در بابا اینکه چه کنیم بچه سملمان شیعه یادش نرود بچه مسلمان شیعه است و نمازش را بخواند چرایش را نمی دانم ولی نوشتیم که مقبول درگاه ذات محترم فرماندهی عقیدتی سیاسی افتاده بود گویی ما را خوانده بود در دفرش روی مبل نشسته بودیم و پای راستمان را انداخته بودیم رو پای چپمان یعنی مثلا آدم وار شخصی گری یعنی خبر دار نه دست ها با مشت گره کرد در کنار خط شلوار نه بحث جنگیدن شده بود ریفق گل درشتم که فشار خونش بالا رفته بود سرهنگ را مطمین می کرد که به جنگ می رود اما نه یا ژ-3 شماره 32 با دوربینش از همان جهت که خون شیعه رسالت خیزه و رسالت گل درشت رفیق هم ثبت واقعه .

این حرف ها مال نیست من مال هیچکس دیگری هم نیست بچه مسلمان شیعه ی گل درشت وجود مسخره ای دارد همین تحلیلم در حد همان احساس مبتذل باقی است در آن شب قدری که رفته بودم امام زاده قاسم آن هم به خاطر توبه نه رفته بودم عکس بگیرم برای خودم بی هیچ رسالتی که شلوغ بود نتوانسم تهران در شب های توبه خو کرده را ثبت کنم چون زن ها با مردهایشان دور تا دور نشسته بودند و و بساط کوکو سبزی شان هم پهن بود و دخترها ی جوان با پسرهای جوان سیگار کش سیصد و شصت دار اونجوریشون معاشرت می کردن و من ده دقیقه مثلا دوام آوردم و منتظر شدم و دست آخر حرفم را تحمیل کردم که برویم نمانیم حالم بد است و واقعا بود .
بعضی وقت ها از اینکه می بینم هیچ کس هیچی نیست داغون می شم و بعضی وقتا که به این فکر می کنم که می بینم هیچ کس هیچی نیست داغون تر می شم و همون موقع های که داغون ترم و در کیفیت جدیدی به سر می برم به حال اون هیچی هایی که هیچ نمی دونن از هیچ بودنشون غبطه می خورم و اینجاست که در ورطه ی کیفیت شماره 3 می افتم و این خیلی بیشتر دردناکه از اون درد های آمخته به شرم به خاطر حس کیفیت قبلی .چون به شدت در تقابله با بچه مسلمان شیعه بودن نمایشنامه خرده جنایت های زناشوهری مجوز نده ی اون جوری. چیزی نیست دعوا سر بودن و شدنه.
