جایی هستم که نمی دانم کجاست و هیچ که نمی دانم جایی که کجاست و هیچ که نمی دانم و نمی دانم که هیچ که نمی دانم که آرمان یک طناب دار پوسیده است مثل این راه رفتن های من مثل این ندانستن های من مثل این که با من شوخ طبعی می کند من سرد بخندم و بی هیچ دلیلی زیادی شوم مضحک ترین دلداری های دنیا را به رفیق تاواریشم داده ام و او را به لذت خوانده ام و نمی دانم عذابم می دهد یا لذت و این خیلی حس بدیه که نفهمی آخرش خوبی یا بدی یا خوب بودی که بد شدی یا بد بودی که خوب لامصب بد چیزیه فقط کافیه ابله نبوده باشی تا بفهمی چه جوری ناکار شدی ابله نباشی محاله …
حقیقتش من از اعتیاد و بدختی هاش می ترسم و لی واقعا دلم می خواد یه وقتایی خلاص شم و انگار هیچ راهی وجود نداره جز همین که گفتم

اولا که اصلا هم احمقانه نبود چون خودم هم همونطور که گفتم با نورپردازي خيلي مشکل دارم و اصلا انگار برام جا نيفتاده و حرف شما کاملا منطقی بود . بعدشم همین دیگه
لااقل می دانی که زمین گرد است بالا بروی و پایین بدوی همین است
گرچه من گردیش را ندیدم فقط شنیده ام
می دانم رفتن و برگشتن هیچ توفیقی ندارد
همه چیز شاید نسبی است
همین بدی را گویم
و اما اعتیاد
مرد معتادی را می شناسم که هنوز زنده است …
SHAYAD…
اين لامكاني را دوست دارم.. اگر كسي پشت در منتظرم نباشد ميخواهم ندانم تنهايي كجايم
راستي ! كاش آن جمله ي آخرت نبود
بی خبری، بی زمانی و بی مکانی، وسوسه کننده است؛ اغوا کننده است…
من فکر نمی کنم که بشناسمت و فکر نمی کنم که بشناسی ام … و منظورم از شناختن به یاد آوردن است … فکر می کنم من رو اشتباه به یاد آوردی …