بارون بود انگار

24 07 2008

داره بارون می اد راه برگشت همیشه طولانی تر از رفته این بارها امتحان کردم به وقت فتح به همان وقت هایی که هیچ چیز فتح نمی شود برایم فقط فکر می کنی آن بالا خبری هست که نیست که هست که مثلا زایر جاده سن دیگو بودن چه جذابیتی می تونه داشته واسه آدمی که همیشه حس یه زایر خسته رو داره حتی وقتی داره تو خیابون انقلاب حد فاصل جمالزاده پیچ شمرون و قدم می زنه آدمی که یه وقتی هایی فکر می کنه بهتره همش راه بره و بره از اون رفتنه ایی که برگشتی تو کارش نیست و یه وقت هایی هم فکر می کنه تو رفتن باید یه جا هایی ایستاد و زل زد به هوا و یه وقت هایی هم  فکر می کنه بهتره برگشت منتهی از یه مسیر دیگه که اینم یه جور رفتنه براش انگار اما حالا فکر می کنه بهتره یه گوشه ی دیواری چیزی پیدا کنه بشینه بشینه تا همه چیز فتح نشده براش بمونه بشینه تا ابد بیاد .
خسته ای این خسته ای گفتنش حس خوبی می ده می خندم .
صدای خان آقای روانبخش و البته خود آقای روانبخش تو راه پله پیچیده خانم آقای روانبخش ریز می خنده بارون هم میاد آقای روانبخش درباره موضوع مبتذلی صحبت می کنه نمی دونم چیه ولی مبتذله خود اقای روانبخش هم آدم مبتذلیه همه ی آدم هایی که سه تا بچه دارن و اختلاف سنی بچه های اول و دومشون چهار سال و اختلاف اولی با آخریشون چهارده ساله ادمای مبتذلی هستند اقای روانبخش خانم خوشگلی داره نمی دونم چرا که لپ هاش همیشه سرخه که این سرخی تشدید می شه وقتی تعطیلات آخرای هفته های تعطیلی دار می رن گلپایگون و بر می گردن با پژوی یشمیه مدل هشتاد و سه شون .
داره بارون میاد تلفن زنگ می زنه صدای این روانبخش مثه مته گوش و سوراخ می کنه وحیده لبه مرز قاطی یه مشت کرد سلام سلام کجایی پس تو؟بانه هتلی نه بابا هتل گیر نمی اد اینجا خونه خالدم.صداقت؟آره خونه زندگیشونه چطوره ی؟یه پاساژ داره تو بانه چهار طبقه اندازه پاساژ رسالت تهران مغازه خودش خیلی کوچیکه ساده است خیلی ساده به زور نگهم داشته شب اینجام برنامت درست شد؟نشد مهندس پول می خواد .آره احتمالا داره یه زن دیگه می گیره اره کی میای می رم بوکان امیر سیگار دالاس که می خواستی دیگه گیر نمی اد اینجا سه ساله تموم شده چیزای دیگه هست می خوای نمی دونم … کی می تونه بگه ابتذال همه گیر نیست؟ در اینجا نگارنده پرانتزی باز می کند این گفت و گو های تلفنی عینا کپی برداری شده از گفت و گویی از همین دست به نگارش دوست فرهیخته ام سعید امیرزداه و نگارنده قبل از اینکه پرانتزش را ببندد ادامه می دهد این گونه نگارش هیچ دخلی به پست مدنیسم ندارد که نویسنده در میان روایت ییهو می زند کانال دو …
وقتی پرانتز را بستم هوا هنوز ابری بود  و بارون نداشت  وسط راه یه گوشه ای رو یه سنگ نشسته بودم دقیقا پشت کرده به قله تهران پوینت آو ویو سیگار دالاس روشن شده چشمک می زند از دور شهر در خاموشی های زود هنگامش با یه طره از موهاش و به هوا می بره هوایی شدم آن طره که پرواز کرد آرام گرفت طبیعیه …نیست …آدم اگه هوایی بشه یه کله می ره تا قله …خب پس من با طرح کلیه زندگیم چی کار کنم ؟…بمیر
کاش اون پرانتز هیچ وقت بسته نمی شد کاش اون پرانتز هیچ وقت تو زندگی هیچ کسی باز نشه و اگر باز شد دوباره باز نشه در صندلی عقب پیکان مدل هشتاد و چهار  مدام سعی می کنم چهره بی روحتر از پیش باشه که هست.
البته این نوعی حس تعلیق هم می تواند در آثاری این چنین تلقی شود در چنین روایتی معمولا انسان در پی شناخت است کدام انسان در چنان روایتی در پی رسیدن شناخت است ؟دلم می خواست به آقای استاد می گفتم ای آقا شما هم چه حس وحالی دارید تو روزگار وانفسا حرف از فتح ابواب شناخت بشریت می زنید اون هم به این شکل پرانتز وار تو این مکان که اصلا نمی شه بهش گفت کلاس می شه ولی سخته همکلاسی هم  «اآشنا بدبختی از دور یه پسره رو دیم اشنا بود من و دید و شناخت در این روایت او به شناخت رسید اما به روی خودش نیاور  و من از خدا خواسته
فک کردی حمید هامون اون موقع که تو ساحل او زنه رو نشونه گرفته بود به شناخت رسید؟ حتی اگر هم می رسید باز بی خبر بود این شناخت کار تو بود که تفنگ را به نرینه مانند می کنی و آن پنجره را به مادینگی .آخ حمید هامون …


کارها

اطلاعات

یک پاسخ

29 07 2008
ش

حسییان راستی عینکت پیشم جامونده بیا بگیرش

دیدگاه‌تان را بنویسید: