7 09 2008

بر ایوان سردم بی حاصلی عمری که ضجه وار از برابرم می گذرد را و محکومم به دارو و خلوت که محکومم به نمایش روانپزسک روانشاد به این عدم یقین به نمی دانم چی به این آویختگان که قباهاشان در شب های ژنده پوش اول ماه به در نوردیدن آسفالت های تفتیده ای می مامند که هر رزو راس ساعت بیست دقیقه مانده یه هیچ می آغازم برای نان داغ امان که اسم بگیرد به خودش امان که چوب ترت هم زده باشند.انگار این مخالف سرای ابدی را پایانی نیست چه رنگی به خود می گیرد این لحن به خویش حیف که بر پیشانی پنجره آشوب شبنم است هنوز و راهی پیداست راهی که از درون تو می آغازاد به تو من در درک صریحی غوطه ورم از خویش که نمی دانم که صراحتش را وام دار زوزه ی کدام کفتاری در پشت پیچ کدام کوره راهی است که این گونه واداشته ام به خود خوانی به وقت شکستن های نا به هنگام اش.کاش قصه های تلخ را پایانی باشد


کارها

اطلاعات

2 جواب

8 09 2008
راد

چرررراااااااااااااااا؟ مگه فک میکردی من چندین سالمه!!!
نکنه فک کردی همسن خودتم پدربزرگ؟!!! خندیدیم

8 09 2008
راد

همه قصه ها پایان دارن بستگی داره تو چه جورشو بخوای؟! تلخ شیرین هندی فانتزی…
تاکید می کنم دقیقا بستگی داره تو چه جوری بخوای.

دیدگاه‌تان را بنویسید: