20 11 2008

زن سالخورده در کنج مقبره ی خانوادگی خفته زیر تلی خاک و فرش زمینه لاکی و ترمه ی آن روزها کتاب را باز می کنم کنار ترمه دخان می خوانم .تابستان آن سالها مرد سالخورده ی پیر باغچه ها را پر می کرد یاس می فروخت قبا می خرید می دوخت .آدم باورش نمی شود مرد سالخورده ای تابستانی یاس بفروشد قبا بخرد.ادم باورش نمی شود زن سالخورده مرده باشد .مثل جنگ که سر در آورده بود از روزهای کودکیمان چطور نفهمیدیم و چطور شد که فهمیدیم هم نفهمیدیم موشک باران که می شد زن سالخورده زیر کرسی زیر لب زمزمه می کرد دعایی وردی آیه الکرسی شاید در زیر زمینی که همیشه نم داشت .در قبرستان قدم می زنم هیچ کس نیست در این ساعت روز





یک خواب

8 11 2008
آسمان را سخت ابر گرفته بود اما خیال باران نه بیابانی گسترده بود بی آب با خارهایی پراکنده .عمارتی می بینم هر چه شبیع تر به وردی مجلس ملی دوره شیرخورشید درست با هما ن اوصاف و زوایا و پله هایی که منصور برآن خفته بود در خون با کت و شلوار سرمه ای تیره و کیف دستی از چرم خالص به هیبت رجال آن روزها .مرد مذهبی در بالا ترین نقطه ی عمارت ایستاده بود با ته ریش های سفید و خاکستری هرچه شبیه تر به آقای اسلامی در هیبت رجال مذهبی چیزی یا کسی مثلا شبیه رجایی با همان عوارض منتهی با کت قهوه ای .من دور بودم و صدای خواندنش که در برهوت پیچیده بود به گوشم می رسید که خواندنش هر چه شبیه تر به تحریرهای ناظری بود.جمعیت سیاهپوشی را می دیدم که که در صف های بی انتها دوش به دوش هم ایستاده بودند درست جایی در دور دست در مقابل عمارت و هرچه شبیه تر به سربازهای پیاده نظام در وقت سان دیدن ناپلیون کبیر.سیاه پوشانی که چهره شان پیدا نبود بی حرکت با هراس من که نمی دانم کجا و انگار جایی در ارتفاع ایستاده بودم .در سمت راست پیاه نظام سیاه پوش مرغزاری می بینم با علف هایی بلند تر از قدم مثلا چیزی در اندازه ی دو متر علف هایی سبز با گل هایی بنفش با آسمانی ابر گرفته که خیال باران نداردو لی و هر چه شبیه تر به عکس های عکاسان واقع گرای ناتورالیست که در عکس هاشان همیشه آسمان هست و یکسری چیز سبز و نورهایی در سایه و گل های بنفش با همان مقدار بنفشی که که تنها در عکس های عکاسان آنچنان دیده می شود.سه تن را می دیدم که از میان لشگر پیاده نظام می دوند به سمت مرغزار سبز .یک تن از آن سه تن عینک دارد و می دود و من در آن ارتاع فکر می کنم با عینک چطور اینقدر سریع که آن تن با عینک بایک تن دگر در مرغزار همانگونه که می دوید گم تر می شد و آن سوم که جایی در سمت راست کادر درست در کنج سمت راست تصویر ذهنم از دویدن باز می ایستاد و همانگونه که قی می کرد تا ابد می ماند

 





5 11 2008

دیگر فکر کردن به تصویر های محو کودکیم آزادر دهنده می شود.سه فهته می شود درست سه هفته که خودم را در گیر کرده ام با کودکی هایم به دنبال رد خاطراتی هستم که جایی در مغزم گم شده اند و من مجبورم پیداشانم کنم خودم را مجبور کرده ام و این رفته است یک جایی در عمق نمی دانم کجای مغزم خودش را تثبیت کرده است آنقدر که دیگر از دستم در رفته است خودش مدام در حال تحقیق و تفحص است در لانه های تاریک مغزم خودش برای خودش مدام فکر می کند حتی وقتی مشغول کار های ابلهانه ی روزانه ام هستم در این سه هفته خیلی چیزها را یاد آورده ام روزهای اول به دنبال روابط علت و معلولی می گشتم به دنبال این بودم که یک رابطه ی منطقی بین خاطره ها و تاثیرش بر زندگی امروزیم پیدا کنم و هرچ ه سعی کردم نشد هیچ رابطه ای یافت نشد این شد که تصمیم گرفتم فکرم را آزاد بگذارم تا فقط به یاد بیاورد همین .من هروز راس ساعت هشت و بیست دقیقه از جلوی مهد کودک گلها رد می شوم و بچه های کوچکی را می بینم که می دوند دست مادرهاشان را ول می کنند و قتی دایه های مهربانتر از مادر هاشان را می بینند  می خندند و مارد هاشان را فراموش می کنم.امروز پسر بچه ای را دیدم که که به دیوار مهد تکیه داده بود و با نگاه کم ارتفاعش زل زده بود به آن دایه ی مهربانتر از مادرش که مدام قربون صدقه اش می رفت و پسر بچه بغض داشت دایه می خندید و و نگاه پسر کم ارتفاع تر می شد  یاد خودم افتادم  من در تنها یک روز از تمام کودکی ام را  به مهد رفتم این خاطره خیلی محو است تصویر کم دارد اما پر از احساس است مثلا ماردم را حس می کنم که مرا با خودش می بردد اما یادم نمی اید چطور یعنی چیزی از راه در ذهنم نیست که مثلا پیدا بود یا با ماشین چیزی که آزارم می دهد این است که خاطراتم را مثل فیلم ها به خاطر می اورم مدام کات می خورد و صفحه سفید می شود و فلاش بک و این خیلی بد است نمی دانم چرا و لی خوب نیست  اتاقی را بهب خاطر می آورم که که فرش یا موکت نداشت لخت بود یا من در قسمت لختش نشسته بودم و یک خاومی پشت من نشسته بود و به دیوار تکیه داده بود و با دستش بر پشت من ضرب گرفته شاید برا ایجائ مثلا حس صمیمت و یادم می آد با یک ابزار چوبی مشغول بودم و یک حسی که خیلی شبیه غرور بود نمی ذاشت که محل سگ به اون خانومه بذارم  اون خانوم اصرار داشت که من بهش بگم خاله و من مدام ساکت تر می شدم و یادم می آید که می خواستم حرف هم بزنم ولی از خاله گفتن بدم می امد و کلمه ی دیگری هم به ذهنم نمی رسید پس ساکت می ماندم کودکانی را در اطرافم حس می کردم که سرگرم بازی بودند و من نگاهشان می کردم و یکی شان بود که نمی دانستم پسر است یا دختر و این حالم را بد می کرد محیط مهد را شبیه بیمارستان یا مثلا آسایشگاه ههای معلولین به یاد می اورم از نظر من کودکان یهکسری معلول می امدن ان روزها که نم دانم چرا  یادم نمی ایاد بی تابی کرده باشم چیزی ازارم نمی داد خود جدا افتاده ام را حس می کردم که ناظر بود و چیزی شبیه تجربه ی جدید برایش اتفاق می افتاد من به مادرم فکر می کردم نه از لحاظ دل تنگی مادری در ذهنم می آمد که نم دانستم در خانه مشغول چه کاریست این عجیب بود. از آن روز مهد دیگر چیزی به ذهنم نمی اسد نمی دانم چرا اما دقیقا همان جا که تصاویر مهد در ذهنم ته می کشد تصاویر اولین روز مدرسه جایش را می گیرد یعنی دقیقا کات سکانس بعدی بی آنکه صفحه سفید شود مثلا یا تیره آن روزی که رفته بودم مدرسه ابرار که مثلا تست هوش داده باشم و ثبت نام شده باشم یک مرد چاق با ریش های سفید یاد می اید با یک کلاه سفید بر سرش که بعد ها فهمیدم اسمش عرق چین است پدرم در ذهنم است که کنارم روی صندلی نشسته است و صورتش سفید تر از همیشه شده است و بوی عطرش که که حالم را بهم می زد یعنی بویی داشت که باعث سر گیجگی می شد حتی فکر کردن به آن بو هم برایم سرگیجه آور است نمی دانستم چرا شنیده بودم که اون عطر خیلی معروف و گرونیه یادم می اید که که یک گوشه نشسته بودم و نقاشی می کشیدم واون مرد چاق دور از من مرا می پایید کودکی را می بینم که یه دیس استیل قیمه پلو جلوش گذاشته بود و نهار می خورد و گوش هایش یادم هست دقیق که خیلی بزرگ بود یا ایرادی چیزی داشت؟و ظرف من که یک بقاب ملامین سفید بو و افتاب هم بود و آخرش که پدرم عصبانی بود و مادرم هم آنی به یادم می اید که انگار انجا بوده و من یادم نیست و با پدرم حرف می زد و او عصبانی بود .بعد ها فهمیدم که آن آقای چاق  که اسمش محمدی بوده و از فعالان حزب موتلفه چندان با ظاهر پدر ما کنار نیومده و به هش گفته که آقای حسینیان ما تو این مدرسه نمی خوایم بازرگان تحویل جامعه بدیم که ریشش و سه تیغ کنهونمی دونم چی  و چی .خلاصه ما رو که ثبت نام نکردن هیچ  اون سال اصلا مدرسه نرفتم  یعینی من وفتی هشت سالم شد رفتم کلاس اول و اون اولا بدجوری  فکر می کردم این یه جور مزیته.
می شه روی این چند سطر فکر کرد و دنبال یه سری نشونه گشت دقیقا  مثل همون کاری یونگ با خودش می کرده باید دنبال یه ارتباط گشت اما من فکر می کنم ارتباط ها هم در زمان معینی خودشون و نشون می دن.