آسمان را سخت ابر گرفته بود اما خیال باران نه بیابانی گسترده بود بی آب با خارهایی پراکنده .عمارتی می بینم هر چه شبیع تر به وردی مجلس ملی دوره شیرخورشید درست با هما ن اوصاف و زوایا و پله هایی که منصور برآن خفته بود در خون با کت و شلوار سرمه ای تیره و کیف دستی از چرم خالص به هیبت رجال آن روزها .مرد مذهبی در بالا ترین نقطه ی عمارت ایستاده بود با ته ریش های سفید و خاکستری هرچه شبیه تر به آقای اسلامی در هیبت رجال مذهبی چیزی یا کسی مثلا شبیه رجایی با همان عوارض منتهی با کت قهوه ای .من دور بودم و صدای خواندنش که در برهوت پیچیده بود به گوشم می رسید که خواندنش هر چه شبیه تر به تحریرهای ناظری بود.جمعیت سیاهپوشی را می دیدم که که در صف های بی انتها دوش به دوش هم ایستاده بودند درست جایی در دور دست در مقابل عمارت و هرچه شبیه تر به سربازهای پیاده نظام در وقت سان دیدن ناپلیون کبیر.سیاه پوشانی که چهره شان پیدا نبود بی حرکت با هراس من که نمی دانم کجا و انگار جایی در ارتفاع ایستاده بودم .در سمت راست پیاه نظام سیاه پوش مرغزاری می بینم با علف هایی بلند تر از قدم مثلا چیزی در اندازه ی دو متر علف هایی سبز با گل هایی بنفش با آسمانی ابر گرفته که خیال باران نداردو لی و هر چه شبیه تر به عکس های عکاسان واقع گرای ناتورالیست که در عکس هاشان همیشه آسمان هست و یکسری چیز سبز و نورهایی در سایه و گل های بنفش با همان مقدار بنفشی که که تنها در عکس های عکاسان آنچنان دیده می شود.سه تن را می دیدم که از میان لشگر پیاده نظام می دوند به سمت مرغزار سبز .یک تن از آن سه تن عینک دارد و می دود و من در آن ارتاع فکر می کنم با عینک چطور اینقدر سریع که آن تن با عینک بایک تن دگر در مرغزار همانگونه که می دوید گم تر می شد و آن سوم که جایی در سمت راست کادر درست در کنج سمت راست تصویر ذهنم از دویدن باز می ایستاد و همانگونه که قی می کرد تا ابد می ماند
نه به ان همه تاخیر نه به این تعجیل !
کاش نمی فهمیدیم
همش باید به حرفها و حس های تو برسم!
چیزی که از روزی می نویسم ازش فرار می کردم
خسته ام کردند این روزهای احمقانه کارهای ابلهانه
از خواندن جمله هایت فرار می کردم
اما حالا اسیر همین ها هستم
من در حال فرار ان پست را نوشتم
من هم کارهایی را بکنم که میلیاردها انسان دیگر انجام داده اند
من مجبورم اونی باشم که اینا میخان
منزجرکننده است وقتی این ادمهای وحشی نگذاشتند هیچ وقت خودت باشی
خاطرات کودکیت قابل تامل است!
و این خواب…
به علت دیدن این خواب فکر کردی؟