زن سالخورده در کنج مقبره ی خانوادگی خفته زیر تلی خاک و فرش زمینه لاکی و ترمه ی آن روزها کتاب را باز می کنم کنار ترمه دخان می خوانم .تابستان آن سالها مرد سالخورده ی پیر باغچه ها را پر می کرد یاس می فروخت قبا می خرید می دوخت .آدم باورش نمی شود مرد سالخورده ای تابستانی یاس بفروشد قبا بخرد.ادم باورش نمی شود زن سالخورده مرده باشد .مثل جنگ که سر در آورده بود از روزهای کودکیمان چطور نفهمیدیم و چطور شد که فهمیدیم هم نفهمیدیم موشک باران که می شد زن سالخورده زیر کرسی زیر لب زمزمه می کرد دعایی وردی آیه الکرسی شاید در زیر زمینی که همیشه نم داشت .در قبرستان قدم می زنم هیچ کس نیست در این ساعت روز
اون پیرزنه کی بوده؟
کی رفتی که هیچ کی نبود!!!
مدتهاست سری نزدم
مرگ را باور دارم ولی تجسم روزی برای خود … نمی فهمم
خدا رحمت کند همه شان را
و ما را
چی میگییییییییییییییییییییییییییییی؟
واقعا! حیف شد نه؟
اینطوری بهتر بود
پس یادت میاد چقد منو اذیت کردید تو و اون سعید پدر منو دراوردید انقد مسخرم کردید تا شدم این!!!
اگه می شد گاهی از حرص جیغ میزدم از دستتون!
کی گفت؟
کییییییییییییییییییییییییییییییییی؟
بگو کی؟
راضی؟
من هم تازه دیشب فهمیدم که از کجا فهمیدی و چرا و چطور… !!!
چشمک
آقا مبارکه… خیلی خوشحال شدیم. ایشاللا به پای هم پیر بشین.
در ضمن دیگه کم کم باید روزهای خاکستریت رو عوض کنی. بکنی گل بهی یا صورتی یا همچین چیزی… حالا چرا بی خبر!؟