<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	xmlns:media="http://search.yahoo.com/mrss/"
	>

<channel>
	<title>روزهای خاکستری</title>
	<atom:link href="http://virzhil.wordpress.com/feed/" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://virzhil.wordpress.com</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Thu, 20 Nov 2008 05:11:20 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.com/</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<cloud domain='virzhil.wordpress.com' port='80' path='/?rsscloud=notify' registerProcedure='' protocol='http-post' />
<image>
		<url>http://www.gravatar.com/blavatar/dae4abae97ca14fe23a00bebcfdd0b4e?s=96&#038;d=http://s.wordpress.com/i/buttonw-com.png</url>
		<title>روزهای خاکستری</title>
		<link>http://virzhil.wordpress.com</link>
	</image>
			<item>
		<title></title>
		<link>http://virzhil.wordpress.com/2008/11/20/87/</link>
		<comments>http://virzhil.wordpress.com/2008/11/20/87/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 20 Nov 2008 05:11:20 +0000</pubDate>
		<dc:creator>virzhil</dc:creator>
				<category><![CDATA[1]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://virzhil.wordpress.com/2008/11/20/87/</guid>
		<description><![CDATA[زن سالخورده در کنج مقبره ی خانوادگی خفته زیر تلی خاک و فرش زمینه لاکی و ترمه ی آن روزها کتاب را باز می کنم کنار ترمه دخان می خوانم .تابستان آن سالها مرد سالخورده ی پیر باغچه ها را پر می کرد یاس می فروخت قبا می خرید می دوخت .آدم باورش نمی شود [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=virzhil.wordpress.com&blog=1461916&post=87&subd=virzhil&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p><span style="font-size:x-small;">زن سالخورده در کنج مقبره ی خانوادگی خفته زیر تلی خاک و فرش زمینه لاکی و ترمه ی آن روزها کتاب را باز می کنم کنار ترمه دخان می خوانم .تابستان آن سالها مرد سالخورده ی پیر باغچه ها را پر می کرد یاس می فروخت قبا می خرید می دوخت .آدم باورش نمی شود مرد سالخورده ای تابستانی یاس بفروشد قبا بخرد.ادم باورش نمی شود زن سالخورده مرده باشد .مثل جنگ که سر در آورده بود از روزهای کودکیمان چطور نفهمیدیم و چطور شد که فهمیدیم هم نفهمیدیم موشک باران که می شد زن سالخورده زیر کرسی زیر لب زمزمه می کرد دعایی وردی آیه الکرسی شاید در زیر زمینی که همیشه نم داشت .در قبرستان قدم می زنم هیچ کس نیست در این ساعت روز</p>
<p></span></p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/virzhil.wordpress.com/87/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/virzhil.wordpress.com/87/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/virzhil.wordpress.com/87/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/virzhil.wordpress.com/87/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/virzhil.wordpress.com/87/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/virzhil.wordpress.com/87/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/virzhil.wordpress.com/87/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/virzhil.wordpress.com/87/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/virzhil.wordpress.com/87/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/virzhil.wordpress.com/87/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=virzhil.wordpress.com&blog=1461916&post=87&subd=virzhil&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://virzhil.wordpress.com/2008/11/20/87/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/645f99e510ec3a97b342f11a41b7ad9a?s=96&#38;d=identicon" medium="image">
			<media:title type="html">virzhil</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>یک خواب</title>
		<link>http://virzhil.wordpress.com/2008/11/08/%db%8c%da%a9-%d8%ae%d9%88%d8%a7%d8%a8/</link>
		<comments>http://virzhil.wordpress.com/2008/11/08/%db%8c%da%a9-%d8%ae%d9%88%d8%a7%d8%a8/#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 08 Nov 2008 14:14:03 +0000</pubDate>
		<dc:creator>virzhil</dc:creator>
				<category><![CDATA[1]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://virzhil.wordpress.com/?p=85</guid>
		<description><![CDATA[آسمان را سخت ابر گرفته بود اما خیال باران نه بیابانی گسترده بود بی آب با خارهایی پراکنده .عمارتی می بینم هر چه شبیع تر به وردی مجلس ملی دوره شیرخورشید درست با هما ن اوصاف و زوایا و پله هایی که منصور برآن خفته بود در خون با کت و شلوار سرمه ای تیره [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=virzhil.wordpress.com&blog=1461916&post=85&subd=virzhil&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><div><span style="font-size:x-small;">آسمان را سخت ابر گرفته بود اما خیال باران نه بیابانی گسترده بود بی آب با خارهایی پراکنده .عمارتی می بینم هر چه شبیع تر به وردی مجلس ملی دوره شیرخورشید درست با هما ن اوصاف و زوایا و پله هایی که منصور برآن خفته بود در خون با کت و شلوار سرمه ای تیره و کیف دستی از چرم خالص به هیبت رجال آن روزها .مرد مذهبی در بالا ترین نقطه ی عمارت ایستاده بود با ته ریش های سفید و خاکستری هرچه شبیه تر به آقای اسلامی در هیبت رجال مذهبی چیزی یا کسی مثلا شبیه رجایی با همان عوارض منتهی با کت قهوه ای .من دور بودم و صدای خواندنش که در برهوت پیچیده بود به گوشم می رسید که خواندنش هر چه شبیه تر به تحریرهای ناظری بود.جمعیت سیاهپوشی را می دیدم که که در صف های بی انتها دوش به دوش هم ایستاده بودند درست جایی در دور دست در مقابل عمارت و هرچه شبیه تر به سربازهای پیاده نظام در وقت سان دیدن ناپلیون کبیر.سیاه پوشانی که چهره شان پیدا نبود بی حرکت با هراس من که نمی دانم کجا و انگار جایی در ارتفاع ایستاده بودم .در سمت راست پیاه نظام سیاه پوش مرغزاری می بینم با علف هایی بلند تر از قدم مثلا چیزی در اندازه ی دو متر علف هایی سبز با گل هایی بنفش با آسمانی ابر گرفته که خیال باران نداردو لی و هر چه شبیه تر به عکس های عکاسان واقع گرای ناتورالیست که در عکس هاشان همیشه آسمان هست و یکسری چیز سبز و نورهایی در سایه و گل های بنفش با همان مقدار بنفشی که که تنها در عکس های عکاسان آنچنان دیده می شود.سه تن را می دیدم که از میان لشگر پیاده نظام می دوند به سمت مرغزار سبز .یک تن از آن سه تن عینک دارد و می دود و من در آن ارتاع فکر می کنم با عینک چطور اینقدر سریع که آن تن با عینک بایک تن دگر در مرغزار همانگونه که می دوید گم تر می شد و آن سوم که جایی در سمت راست کادر درست در کنج سمت راست تصویر ذهنم از دویدن باز می ایستاد و همانگونه که قی می کرد تا ابد می ماند</span></div>
<p><span style="font-size:x-small;"> </p>
<p></span></p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/virzhil.wordpress.com/85/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/virzhil.wordpress.com/85/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/virzhil.wordpress.com/85/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/virzhil.wordpress.com/85/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/virzhil.wordpress.com/85/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/virzhil.wordpress.com/85/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/virzhil.wordpress.com/85/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/virzhil.wordpress.com/85/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/virzhil.wordpress.com/85/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/virzhil.wordpress.com/85/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=virzhil.wordpress.com&blog=1461916&post=85&subd=virzhil&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://virzhil.wordpress.com/2008/11/08/%db%8c%da%a9-%d8%ae%d9%88%d8%a7%d8%a8/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/645f99e510ec3a97b342f11a41b7ad9a?s=96&#38;d=identicon" medium="image">
			<media:title type="html">virzhil</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title></title>
		<link>http://virzhil.wordpress.com/2008/11/05/83/</link>
		<comments>http://virzhil.wordpress.com/2008/11/05/83/#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 05 Nov 2008 19:28:59 +0000</pubDate>
		<dc:creator>virzhil</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزهای خاکستری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://virzhil.wordpress.com/?p=83</guid>
		<description><![CDATA[دیگر فکر کردن به تصویر های محو کودکیم آزادر دهنده می شود.سه فهته می شود درست سه هفته که خودم را در گیر کرده ام با کودکی هایم به دنبال رد خاطراتی هستم که جایی در مغزم گم شده اند و من مجبورم پیداشانم کنم خودم را مجبور کرده ام و این رفته است یک [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=virzhil.wordpress.com&blog=1461916&post=83&subd=virzhil&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p>دیگر فکر کردن به تصویر های محو کودکیم آزادر دهنده می شود.سه فهته می شود درست سه هفته که خودم را در گیر کرده ام با کودکی هایم به دنبال رد خاطراتی هستم که جایی در مغزم گم شده اند و من مجبورم پیداشانم کنم خودم را مجبور کرده ام و این رفته است یک جایی در عمق نمی دانم کجای مغزم خودش را تثبیت کرده است آنقدر که دیگر از دستم در رفته است خودش مدام در حال تحقیق و تفحص است در لانه های تاریک مغزم خودش برای خودش مدام فکر می کند حتی وقتی مشغول کار های ابلهانه ی روزانه ام هستم در این سه هفته خیلی چیزها را یاد آورده ام روزهای اول به دنبال روابط علت و معلولی می گشتم به دنبال این بودم که یک رابطه ی منطقی بین خاطره ها و تاثیرش بر زندگی امروزیم پیدا کنم و هرچ ه سعی کردم نشد هیچ رابطه ای یافت نشد این شد که تصمیم گرفتم فکرم را آزاد بگذارم تا فقط به یاد بیاورد همین .من هروز راس ساعت هشت و بیست دقیقه از جلوی مهد کودک گلها رد می شوم و بچه های کوچکی را می بینم که می دوند دست مادرهاشان را ول می کنند و قتی دایه های مهربانتر از مادر هاشان را می بینند  می خندند و مارد هاشان را فراموش می کنم.امروز پسر بچه ای را دیدم که که به دیوار مهد تکیه داده بود و با نگاه کم ارتفاعش زل زده بود به آن دایه ی مهربانتر از مادرش که مدام قربون صدقه اش می رفت و پسر بچه بغض داشت دایه می خندید و و نگاه پسر کم ارتفاع تر می شد  یاد خودم افتادم  من در تنها یک روز از تمام کودکی ام را  به مهد رفتم این خاطره خیلی محو است تصویر کم دارد اما پر از احساس است مثلا ماردم را حس می کنم که مرا با خودش می بردد اما یادم نمی اید چطور یعنی چیزی از راه در ذهنم نیست که مثلا پیدا بود یا با ماشین چیزی که آزارم می دهد این است که خاطراتم را مثل فیلم ها به خاطر می اورم مدام کات می خورد و صفحه سفید می شود و فلاش بک و این خیلی بد است نمی دانم چرا و لی خوب نیست  اتاقی را بهب خاطر می آورم که که فرش یا موکت نداشت لخت بود یا من در قسمت لختش نشسته بودم و یک خاومی پشت من نشسته بود و به دیوار تکیه داده بود و با دستش بر پشت من ضرب گرفته شاید برا ایجائ مثلا حس صمیمت و یادم می آد با یک ابزار چوبی مشغول بودم و یک حسی که خیلی شبیه غرور بود نمی ذاشت که محل سگ به اون خانومه بذارم  اون خانوم اصرار داشت که من بهش بگم خاله و من مدام ساکت تر می شدم و یادم می آید که می خواستم حرف هم بزنم ولی از خاله گفتن بدم می امد و کلمه ی دیگری هم به ذهنم نمی رسید پس ساکت می ماندم کودکانی را در اطرافم حس می کردم که سرگرم بازی بودند و من نگاهشان می کردم و یکی شان بود که نمی دانستم پسر است یا دختر و این حالم را بد می کرد محیط مهد را شبیه بیمارستان یا مثلا آسایشگاه ههای معلولین به یاد می اورم از نظر من کودکان یهکسری معلول می امدن ان روزها که نم دانم چرا  یادم نمی ایاد بی تابی کرده باشم چیزی ازارم نمی داد خود جدا افتاده ام را حس می کردم که ناظر بود و چیزی شبیه تجربه ی جدید برایش اتفاق می افتاد من به مادرم فکر می کردم نه از لحاظ دل تنگی مادری در ذهنم می آمد که نم دانستم در خانه مشغول چه کاریست این عجیب بود. از آن روز مهد دیگر چیزی به ذهنم نمی اسد نمی دانم چرا اما دقیقا همان جا که تصاویر مهد در ذهنم ته می کشد تصاویر اولین روز مدرسه جایش را می گیرد یعنی دقیقا کات سکانس بعدی بی آنکه صفحه سفید شود مثلا یا تیره آن روزی که رفته بودم مدرسه ابرار که مثلا تست هوش داده باشم و ثبت نام شده باشم یک مرد چاق با ریش های سفید یاد می اید با یک کلاه سفید بر سرش که بعد ها فهمیدم اسمش عرق چین است پدرم در ذهنم است که کنارم روی صندلی نشسته است و صورتش سفید تر از همیشه شده است و بوی عطرش که که حالم را بهم می زد یعنی بویی داشت که باعث سر گیجگی می شد حتی فکر کردن به آن بو هم برایم سرگیجه آور است نمی دانستم چرا شنیده بودم که اون عطر خیلی معروف و گرونیه یادم می اید که که یک گوشه نشسته بودم و نقاشی می کشیدم واون مرد چاق دور از من مرا می پایید کودکی را می بینم که یه دیس استیل قیمه پلو جلوش گذاشته بود و نهار می خورد و گوش هایش یادم هست دقیق که خیلی بزرگ بود یا ایرادی چیزی داشت؟و ظرف من که یک بقاب ملامین سفید بو و افتاب هم بود و آخرش که پدرم عصبانی بود و مادرم هم آنی به یادم می اید که انگار انجا بوده و من یادم نیست و با پدرم حرف می زد و او عصبانی بود .بعد ها فهمیدم که آن آقای چاق  که اسمش محمدی بوده و از فعالان حزب موتلفه چندان با ظاهر پدر ما کنار نیومده و به هش گفته که آقای حسینیان ما تو این مدرسه نمی خوایم بازرگان تحویل جامعه بدیم که ریشش و سه تیغ کنهونمی دونم چی  و چی .خلاصه ما رو که ثبت نام نکردن هیچ  اون سال اصلا مدرسه نرفتم  یعینی من وفتی هشت سالم شد رفتم کلاس اول و اون اولا بدجوری  فکر می کردم این یه جور مزیته.<br />
می شه روی این چند سطر فکر کرد و دنبال یه سری نشونه گشت دقیقا  مثل همون کاری یونگ با خودش می کرده باید دنبال یه ارتباط گشت اما من فکر می کنم ارتباط ها هم در زمان معینی خودشون و نشون می دن.</p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/virzhil.wordpress.com/83/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/virzhil.wordpress.com/83/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/virzhil.wordpress.com/83/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/virzhil.wordpress.com/83/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/virzhil.wordpress.com/83/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/virzhil.wordpress.com/83/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/virzhil.wordpress.com/83/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/virzhil.wordpress.com/83/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/virzhil.wordpress.com/83/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/virzhil.wordpress.com/83/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=virzhil.wordpress.com&blog=1461916&post=83&subd=virzhil&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://virzhil.wordpress.com/2008/11/05/83/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/645f99e510ec3a97b342f11a41b7ad9a?s=96&#38;d=identicon" medium="image">
			<media:title type="html">virzhil</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title></title>
		<link>http://virzhil.wordpress.com/2008/10/02/78/</link>
		<comments>http://virzhil.wordpress.com/2008/10/02/78/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 02 Oct 2008 09:15:41 +0000</pubDate>
		<dc:creator>virzhil</dc:creator>
				<category><![CDATA[1]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://virzhil.wordpress.com/?p=78</guid>
		<description><![CDATA[گویی که تماشای این خرده جنایت های زناشوهری تلویزیونی شده حوصله ات را سر می برد اما ملالی نیست من وقتی آنچه را می بینم که می خواهم همان که در ذهنم ساخته ام نمایش نامه را خوانده باشی محال است این دکور زرد مسخره در ذهنت بر پا شود و چقدر این حرف ها [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=virzhil.wordpress.com&blog=1461916&post=78&subd=virzhil&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p>گویی که تماشای این خرده جنایت های زناشوهری تلویزیونی شده حوصله ات را سر می برد اما ملالی نیست من وقتی آنچه را می بینم که می خواهم همان که در ذهنم ساخته ام نمایش نامه را خوانده باشی محال است این دکور زرد مسخره در ذهنت بر پا شود و چقدر این حرف ها مسخره است به اندازه ی کلاه لیزا و من یاد اون روزی می افتم که سر چهار راه سرد بود من می گفتم دکور را تاریک کن و از نور زرد پر هیز برای نشان دادن آپارتمان  تنها یک پنجره ی شبکه ای با شش قاب مربعی در میان مستطیلی که تنها در عوارش یک پنجره باشد کافی است یک میزدر گوشه سمت چپ و گرامافون در گوشه سمت راست کنار کتابخانه ای وکاناپه ای با روکش قهوای در میان صحنه وجزییاتی که در متن هست و در ذهن من هست و مه رقیق کلامم در چهار راه سرد گم می شد و مرد که درشت هیکل است چاق نیست عوارضش در چشم است و زن دیلاق  و  هم قواره ی مرد و و لوند طبق متن در متن نیامده اما همین است که مرد  فراموشی زده را چند بار وسوسه ی معاشقه و چقدر این حرف ها مسخرا است وقتی بچه مسلمان شیعه باشی و برادر بچه مسلمان تر شیعه ترت را ناکام  دیده باشی سر چهار راه سرد بود ه و مه رقیق کلامش در هوا گم می شد &#8220;امیر مجوز نمی دن می گن اخلاقی نیست زن مست باشه می گن تغییرش بده چی کارش می شه کرد&#8221; چی کارش می شه کرد و می کشید و من حواسم پی مه رقیق کلامش می دوید به من چه ربطی داشت که رفیق بچه مسلمان شیه ترم گل درشت است .<br />
یاد اون روز مارمضونی می افتم که تو مسجد پادگان پای صحبت اون یاری سرهنگ خلیلی به اجبار نشسته بودیم  دو زانو نشسته بود عصایش را اول وقت غورط داده بود نشسته بود و عینکش و البته دستمال گردن پارچه چتر ضد آب آمریکاییش بیشتر از شش قبه ی طلایی روی شانه اش به چشمم می نشست دست چپش را چون گدایی سوی جماعت وظیفه گرفته بود و با دست راست با مشت دست راست گره کرده بر ساعد دست چپش می کوبید و با بغض فریاد می زد به خدا که این آستین بوی خون می ده و بغض کرده بود و رفیق گل درشتم ایستاده بود و خطابه می خواند &#8220;جناب سرهنگ خون شیعه رسالت خیزه&#8221; و به خدا خنده ام نمی گرفت و حالم را بد نمی کرد  ایستاده نطق می کرد و مغرور مثل مردی که در تاریکی شب پشت شمشاد های تیره و تار پیاده رو قابلیت های مردانه اش را به رخ خاک نم کشیده کنار جوب  می کشید و دست آخر لبخند می زد  و همان گونه که گورش را گم می کرد رفیق گل درشت من هم گورش را گم می کرد منتهی می نشست بر سر جایش با همان لبخند کج.<br />
یادم می اید چیزی هایی نوشته بودیم برای سرهنگ خلیلی من و رفیق گل درشتم چیزهایی در بابا اینکه چه کنیم بچه سملمان شیعه یادش نرود بچه مسلمان شیعه است و نمازش را بخواند چرایش را نمی دانم ولی نوشتیم که مقبول درگاه ذات محترم فرماندهی عقیدتی سیاسی افتاده بود گویی ما را خوانده بود در دفرش روی مبل نشسته بودیم و پای راستمان را انداخته بودیم رو پای چپمان یعنی مثلا آدم وار شخصی گری یعنی خبر دار نه دست ها با مشت گره کرد در کنار خط شلوار نه بحث جنگیدن شده بود ریفق گل درشتم که فشار خونش بالا رفته بود سرهنگ را مطمین می کرد که به جنگ می رود اما نه یا ژ-3 شماره 32 با دوربینش از همان جهت که خون شیعه رسالت خیزه و رسالت گل درشت رفیق هم ثبت واقعه .</p>
<p><a href="http://virzhil.files.wordpress.com/2008/10/daraje.jpg"><img class="alignnone size-medium wp-image-79" title="daraje" src="http://virzhil.files.wordpress.com/2008/10/daraje.jpg?w=300&#038;h=216" alt="" width="300" height="216" /></a><br />
این حرف ها مال نیست من  مال هیچکس دیگری هم نیست بچه مسلمان شیعه ی گل درشت وجود مسخره ای دارد همین تحلیلم در حد همان احساس مبتذل باقی است در آن شب قدری که رفته بودم امام زاده قاسم آن هم به خاطر توبه نه رفته بودم عکس بگیرم برای خودم بی هیچ رسالتی که شلوغ بود نتوانسم تهران در شب های توبه خو کرده را ثبت کنم چون زن ها با مردهایشان دور تا دور نشسته بودند و و بساط کوکو سبزی شان هم پهن بود و دخترها ی جوان با پسرهای جوان سیگار کش سیصد و شصت دار اونجوریشون معاشرت می کردن و من ده دقیقه مثلا دوام آوردم و منتظر شدم و دست آخر حرفم را تحمیل کردم که برویم نمانیم حالم بد است و واقعا بود .<br />
بعضی وقت ها از اینکه می بینم هیچ کس هیچی نیست داغون می شم و بعضی وقتا که به این فکر می کنم که می بینم هیچ کس هیچی نیست داغون تر می شم و همون موقع های که داغون ترم و در کیفیت جدیدی به سر می برم به حال اون هیچی هایی که هیچ نمی دونن از  هیچ بودنشون غبطه می خورم  و اینجاست که در ورطه ی کیفیت شماره 3 می افتم و این خیلی بیشتر دردناکه از اون درد های آمخته به شرم  به خاطر حس کیفیت قبلی .چون به شدت در تقابله با بچه مسلمان شیعه بودن نمایشنامه خرده جنایت های زناشوهری مجوز نده ی اون جوری. چیزی نیست دعوا سر بودن و شدنه.</p>
<p><a href="http://virzhil.files.wordpress.com/2008/10/ghabr.jpg"><img class="alignnone size-medium wp-image-80" title="ghabr" src="http://virzhil.files.wordpress.com/2008/10/ghabr.jpg?w=283&#038;h=300" alt="" width="283" height="300" /></a></p>
  <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/virzhil.wordpress.com/78/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/virzhil.wordpress.com/78/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/virzhil.wordpress.com/78/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/virzhil.wordpress.com/78/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/virzhil.wordpress.com/78/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/virzhil.wordpress.com/78/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/virzhil.wordpress.com/78/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/virzhil.wordpress.com/78/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/virzhil.wordpress.com/78/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/virzhil.wordpress.com/78/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=virzhil.wordpress.com&blog=1461916&post=78&subd=virzhil&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://virzhil.wordpress.com/2008/10/02/78/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/645f99e510ec3a97b342f11a41b7ad9a?s=96&#38;d=identicon" medium="image">
			<media:title type="html">virzhil</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://virzhil.files.wordpress.com/2008/10/daraje.jpg?w=300" medium="image">
			<media:title type="html">daraje</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://virzhil.files.wordpress.com/2008/10/ghabr.jpg?w=283" medium="image">
			<media:title type="html">ghabr</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title></title>
		<link>http://virzhil.wordpress.com/2008/09/07/76/</link>
		<comments>http://virzhil.wordpress.com/2008/09/07/76/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 07 Sep 2008 18:00:41 +0000</pubDate>
		<dc:creator>virzhil</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزهای خاکستری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://virzhil.wordpress.com/?p=76</guid>
		<description><![CDATA[بر ایوان سردم بی حاصلی عمری که ضجه وار از برابرم می گذرد را و محکومم به دارو و خلوت که محکومم به نمایش روانپزسک روانشاد به این عدم یقین به نمی دانم چی به این آویختگان که قباهاشان در شب های ژنده پوش اول ماه به در نوردیدن آسفالت های تفتیده ای می مامند [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=virzhil.wordpress.com&blog=1461916&post=76&subd=virzhil&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p>بر ایوان سردم بی حاصلی عمری که ضجه وار از برابرم می گذرد را و محکومم به دارو و خلوت که محکومم به نمایش روانپزسک روانشاد به این عدم یقین به نمی دانم چی به این آویختگان که قباهاشان در شب های ژنده پوش اول ماه به در نوردیدن آسفالت های تفتیده ای می مامند که هر رزو راس ساعت بیست دقیقه مانده یه هیچ می آغازم برای نان داغ امان که اسم بگیرد به خودش امان که چوب ترت هم زده باشند.انگار این مخالف سرای ابدی را پایانی نیست چه رنگی به خود می گیرد این لحن به خویش حیف که بر پیشانی پنجره آشوب شبنم است هنوز و راهی پیداست راهی که از درون تو می آغازاد به تو من در درک صریحی غوطه ورم از خویش که نمی دانم که صراحتش را وام دار زوزه ی کدام کفتاری در پشت پیچ کدام کوره راهی است که این گونه واداشته ام به خود خوانی به وقت شکستن های نا به هنگام اش.کاش قصه های تلخ را پایانی باشد</p>
<img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/categories/virzhil.wordpress.com/76/" /> <img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/tags/virzhil.wordpress.com/76/" /> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/virzhil.wordpress.com/76/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/virzhil.wordpress.com/76/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/virzhil.wordpress.com/76/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/virzhil.wordpress.com/76/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/virzhil.wordpress.com/76/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/virzhil.wordpress.com/76/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/virzhil.wordpress.com/76/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/virzhil.wordpress.com/76/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/virzhil.wordpress.com/76/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/virzhil.wordpress.com/76/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=virzhil.wordpress.com&blog=1461916&post=76&subd=virzhil&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://virzhil.wordpress.com/2008/09/07/76/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/645f99e510ec3a97b342f11a41b7ad9a?s=96&#38;d=identicon" medium="image">
			<media:title type="html">virzhil</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title></title>
		<link>http://virzhil.wordpress.com/2008/08/24/75/</link>
		<comments>http://virzhil.wordpress.com/2008/08/24/75/#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 24 Aug 2008 05:10:57 +0000</pubDate>
		<dc:creator>virzhil</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزهای خاکستری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://virzhil.wordpress.com/2008/08/24/75/</guid>
		<description><![CDATA[
جایی باید باشد که تکه های افیون زده ی وجودت را بتوانیآرام نشسته برکنجی به هم پیوند زنی کنار هم بچینیشان این تکه ها ی در هم افتاده ات جایی که آفتاب بر دوشت سنگینی کند ریه هایت خس خس باد شرجی از ساحل الحمرا به سوی توروان و اندیشه جا مانده در تقدس محراب [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=virzhil.wordpress.com&blog=1461916&post=75&subd=virzhil&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p><span style="font-size:x-small;"></p>
<p align="right">جایی باید باشد که تکه های افیون زده ی وجودت را بتوانیآرام نشسته برکنجی به هم پیوند زنی کنار هم بچینیشان این تکه ها ی در هم افتاده ات جایی که آفتاب بر دوشت سنگینی کند ریه هایت خس خس باد شرجی از ساحل الحمرا به سوی توروان و اندیشه جا مانده در تقدس محراب گونه ی آب انبار دوره ی گذر از آثار تاریخی دوره ی به تماشای آب های سپید شنیدن از سینمای خانگی فوق پیشرفته ی سونی اه خدایا خسته می شی از این همه ایده آلیستی .</p>
<p></span><span style="font-size:x-small;font-family:Arial;"></p>
<p align="right"> </p>
<p></span></p>
<img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/categories/virzhil.wordpress.com/75/" /> <img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/tags/virzhil.wordpress.com/75/" /> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/virzhil.wordpress.com/75/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/virzhil.wordpress.com/75/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/virzhil.wordpress.com/75/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/virzhil.wordpress.com/75/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/virzhil.wordpress.com/75/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/virzhil.wordpress.com/75/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/virzhil.wordpress.com/75/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/virzhil.wordpress.com/75/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/virzhil.wordpress.com/75/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/virzhil.wordpress.com/75/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=virzhil.wordpress.com&blog=1461916&post=75&subd=virzhil&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://virzhil.wordpress.com/2008/08/24/75/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/645f99e510ec3a97b342f11a41b7ad9a?s=96&#38;d=identicon" medium="image">
			<media:title type="html">virzhil</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>تو زنده ای ؟اوه نه شایدم هر دو مرده باشیم</title>
		<link>http://virzhil.wordpress.com/2008/08/05/%d8%aa%d9%88-%d8%b2%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%a7%db%8c-%d8%9f%d8%a7%d9%88%d9%87-%d9%86%d9%87-%d8%b4%d8%a7%db%8c%d8%af%d9%85-%d9%87%d8%b1-%d8%af%d9%88-%d9%85%d8%b1%d8%af%d9%87-%d8%a8%d8%a7%d8%b4%db%8c/</link>
		<comments>http://virzhil.wordpress.com/2008/08/05/%d8%aa%d9%88-%d8%b2%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%a7%db%8c-%d8%9f%d8%a7%d9%88%d9%87-%d9%86%d9%87-%d8%b4%d8%a7%db%8c%d8%af%d9%85-%d9%87%d8%b1-%d8%af%d9%88-%d9%85%d8%b1%d8%af%d9%87-%d8%a8%d8%a7%d8%b4%db%8c/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 05 Aug 2008 18:03:39 +0000</pubDate>
		<dc:creator>virzhil</dc:creator>
				<category><![CDATA[1]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://virzhil.wordpress.com/?p=72</guid>
		<description><![CDATA[زیبا بود و در آینه بود با آن لبخند زمستانی در آینه سپید پوشیده ای  که انگار برف  . در آینه گم می شوی که ببیمت سپید پوشیده در برف چرا؟ که زمستان گم می شود در آن همه برف  چرا که تو بایدی آن سپید پوشیده در آن برف که نبینمت [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=virzhil.wordpress.com&blog=1461916&post=72&subd=virzhil&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p class="MsoNormal" style="text-align:right;" align="right"><span style="font-family:&quot;" dir="rtl" lang="FA">زیبا بود و در آینه بود با<span> </span>آن لبخند زمستانی<span> </span>در آینه سپید پوشیده ای <span> </span>که انگار برف <span> </span>. در آینه گم می شوی که ببیمت سپید پوشیده در برف<span> </span>چرا؟ که زمستان گم می شود در آن همه برف <span> </span>چرا که تو بایدی آن سپید پوشیده در آن برف که نبینمت دیگر؟کاش از همان اول هم </span></p>
<img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/categories/virzhil.wordpress.com/72/" /> <img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/tags/virzhil.wordpress.com/72/" /> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/virzhil.wordpress.com/72/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/virzhil.wordpress.com/72/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/virzhil.wordpress.com/72/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/virzhil.wordpress.com/72/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/virzhil.wordpress.com/72/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/virzhil.wordpress.com/72/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/virzhil.wordpress.com/72/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/virzhil.wordpress.com/72/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/virzhil.wordpress.com/72/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/virzhil.wordpress.com/72/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=virzhil.wordpress.com&blog=1461916&post=72&subd=virzhil&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://virzhil.wordpress.com/2008/08/05/%d8%aa%d9%88-%d8%b2%d9%86%d8%af%d9%87-%d8%a7%db%8c-%d8%9f%d8%a7%d9%88%d9%87-%d9%86%d9%87-%d8%b4%d8%a7%db%8c%d8%af%d9%85-%d9%87%d8%b1-%d8%af%d9%88-%d9%85%d8%b1%d8%af%d9%87-%d8%a8%d8%a7%d8%b4%db%8c/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/645f99e510ec3a97b342f11a41b7ad9a?s=96&#38;d=identicon" medium="image">
			<media:title type="html">virzhil</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title>بارون بود انگار</title>
		<link>http://virzhil.wordpress.com/2008/07/24/%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d9%88%d9%86-%d8%a8%d9%88%d8%af-%d8%a7%d9%86%da%af%d8%a7%d8%b1/</link>
		<comments>http://virzhil.wordpress.com/2008/07/24/%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d9%88%d9%86-%d8%a8%d9%88%d8%af-%d8%a7%d9%86%da%af%d8%a7%d8%b1/#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 24 Jul 2008 18:20:38 +0000</pubDate>
		<dc:creator>virzhil</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزهای خاکستری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://virzhil.wordpress.com/?p=67</guid>
		<description><![CDATA[داره بارون می اد راه برگشت همیشه طولانی تر از رفته این بارها امتحان کردم به وقت فتح به همان وقت هایی که هیچ چیز فتح نمی شود برایم فقط فکر می کنی آن بالا خبری هست که نیست که هست که مثلا زایر جاده سن دیگو بودن چه جذابیتی می تونه داشته واسه آدمی [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=virzhil.wordpress.com&blog=1461916&post=67&subd=virzhil&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p>داره بارون می اد راه برگشت همیشه طولانی تر از رفته این بارها امتحان کردم به وقت فتح به همان وقت هایی که هیچ چیز فتح نمی شود برایم فقط فکر می کنی آن بالا خبری هست که نیست که هست که مثلا زایر جاده سن دیگو بودن چه جذابیتی می تونه داشته واسه آدمی که همیشه حس یه زایر خسته رو داره حتی وقتی داره تو خیابون انقلاب حد فاصل جمالزاده پیچ شمرون و قدم می زنه آدمی که یه وقتی هایی فکر می کنه بهتره همش راه بره و بره از اون رفتنه ایی که برگشتی تو کارش نیست و یه وقت هایی هم فکر می کنه تو رفتن باید یه جا هایی ایستاد و زل زد به هوا و یه وقت هایی هم  فکر می کنه بهتره برگشت منتهی از یه مسیر دیگه که اینم یه جور رفتنه براش انگار اما حالا فکر می کنه بهتره یه گوشه ی دیواری چیزی پیدا کنه بشینه بشینه تا همه چیز فتح نشده براش بمونه بشینه تا ابد بیاد .<br />
خسته ای این خسته ای گفتنش حس خوبی می ده می خندم .<br />
صدای خان آقای روانبخش و البته خود آقای روانبخش تو راه پله پیچیده خانم آقای روانبخش ریز می خنده بارون هم میاد آقای روانبخش درباره موضوع مبتذلی صحبت می کنه نمی دونم چیه ولی مبتذله خود اقای روانبخش هم آدم مبتذلیه همه ی آدم هایی که سه تا بچه دارن و اختلاف سنی بچه های اول و دومشون چهار سال و اختلاف اولی با آخریشون چهارده ساله ادمای مبتذلی هستند اقای روانبخش خانم خوشگلی داره نمی دونم چرا که لپ هاش همیشه سرخه که این سرخی تشدید می شه وقتی تعطیلات آخرای هفته های تعطیلی دار می رن گلپایگون و بر می گردن با پژوی یشمیه مدل هشتاد و سه شون .<br />
داره بارون میاد تلفن زنگ می زنه صدای این روانبخش مثه مته گوش و سوراخ می کنه وحیده لبه مرز قاطی یه مشت کرد سلام سلام کجایی پس تو؟بانه هتلی نه بابا هتل گیر نمی اد اینجا خونه خالدم.صداقت؟آره خونه زندگیشونه چطوره ی؟یه پاساژ داره تو بانه چهار طبقه اندازه پاساژ رسالت تهران مغازه خودش خیلی کوچیکه ساده است خیلی ساده به زور نگهم داشته شب اینجام برنامت درست شد؟نشد مهندس پول می خواد .آره احتمالا داره یه زن دیگه می گیره اره کی میای می رم بوکان امیر سیگار دالاس که می خواستی دیگه گیر نمی اد اینجا سه ساله تموم شده چیزای دیگه هست می خوای نمی دونم &#8230; کی می تونه بگه ابتذال همه گیر نیست؟ در اینجا نگارنده پرانتزی باز می کند این گفت و گو های تلفنی عینا کپی برداری شده از گفت و گویی از همین دست به نگارش دوست فرهیخته ام سعید امیرزداه و نگارنده قبل از اینکه پرانتزش را ببندد ادامه می دهد این گونه نگارش هیچ دخلی به پست مدنیسم ندارد که نویسنده در میان روایت ییهو می زند کانال دو &#8230;<br />
وقتی پرانتز را بستم هوا هنوز ابری بود  و بارون نداشت  وسط راه یه گوشه ای رو یه سنگ نشسته بودم دقیقا پشت کرده به قله تهران پوینت آو ویو سیگار دالاس روشن شده چشمک می زند از دور شهر در خاموشی های زود هنگامش با یه طره از موهاش و به هوا می بره هوایی شدم آن طره که پرواز کرد آرام گرفت طبیعیه &#8230;نیست &#8230;آدم اگه هوایی بشه یه کله می ره تا قله &#8230;خب پس من با طرح کلیه زندگیم چی کار کنم ؟&#8230;بمیر<br />
کاش اون پرانتز هیچ وقت بسته نمی شد کاش اون پرانتز هیچ وقت تو زندگی هیچ کسی باز نشه و اگر باز شد دوباره باز نشه در صندلی عقب پیکان مدل هشتاد و چهار  مدام سعی می کنم چهره بی روحتر از پیش باشه که هست.<br />
البته این نوعی حس تعلیق هم می تواند در آثاری این چنین تلقی شود در چنین روایتی معمولا انسان در پی شناخت است کدام انسان در چنان روایتی در پی رسیدن شناخت است ؟دلم می خواست به آقای استاد می گفتم ای آقا شما هم چه حس وحالی دارید تو روزگار وانفسا حرف از فتح ابواب شناخت بشریت می زنید اون هم به این شکل پرانتز وار تو این مکان که اصلا نمی شه بهش گفت کلاس می شه ولی سخته همکلاسی هم  «اآشنا بدبختی از دور یه پسره رو دیم اشنا بود من و دید و شناخت در این روایت او به شناخت رسید اما به روی خودش نیاور  و من از خدا خواسته<br />
فک کردی حمید هامون اون موقع که تو ساحل او زنه رو نشونه گرفته بود به شناخت رسید؟ حتی اگر هم می رسید باز بی خبر بود این شناخت کار تو بود که تفنگ را به نرینه مانند می کنی و آن پنجره را به مادینگی .آخ حمید هامون &#8230;</p>
<img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/categories/virzhil.wordpress.com/67/" /> <img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/tags/virzhil.wordpress.com/67/" /> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/virzhil.wordpress.com/67/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/virzhil.wordpress.com/67/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/virzhil.wordpress.com/67/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/virzhil.wordpress.com/67/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/virzhil.wordpress.com/67/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/virzhil.wordpress.com/67/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/virzhil.wordpress.com/67/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/virzhil.wordpress.com/67/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/virzhil.wordpress.com/67/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/virzhil.wordpress.com/67/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=virzhil.wordpress.com&blog=1461916&post=67&subd=virzhil&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://virzhil.wordpress.com/2008/07/24/%d8%a8%d8%a7%d8%b1%d9%88%d9%86-%d8%a8%d9%88%d8%af-%d8%a7%d9%86%da%af%d8%a7%d8%b1/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/645f99e510ec3a97b342f11a41b7ad9a?s=96&#38;d=identicon" medium="image">
			<media:title type="html">virzhil</media:title>
		</media:content>
	</item>
		<item>
		<title></title>
		<link>http://virzhil.wordpress.com/2008/07/08/66/</link>
		<comments>http://virzhil.wordpress.com/2008/07/08/66/#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 08 Jul 2008 16:32:12 +0000</pubDate>
		<dc:creator>virzhil</dc:creator>
				<category><![CDATA[1]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://virzhil.wordpress.com/2008/07/08/66/</guid>
		<description><![CDATA[جایی هستم که نمی دانم کجاست و هیچ که نمی دانم جایی که کجاست و هیچ که نمی دانم و نمی دانم که هیچ که نمی دانم که آرمان یک طناب دار پوسیده است مثل این راه رفتن های من مثل این ندانستن های من مثل این که با من شوخ طبعی می کند من [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=virzhil.wordpress.com&blog=1461916&post=66&subd=virzhil&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p class="MsoNormal"><span style="font-size:10pt;font-family:&quot;" dir="rtl" lang="FA">جایی هستم که نمی دانم کجاست و هیچ که نمی دانم جایی که کجاست و هیچ که نمی دانم<span> </span>و نمی دانم که<span> </span>هیچ که نمی دانم<span> </span>که آرمان یک طناب دار پوسیده است<span> </span>مثل این راه رفتن های من<span> </span>مثل این ندانستن های من<span> </span>مثل این که با من شوخ طبعی می کند من سرد بخندم<span> </span>و بی<span> </span>هیچ دلیلی زیادی شوم<span> </span>مضحک ترین دلداری های<span> </span>دنیا را به رفیق تاواریشم داده ام و او را به لذت خوانده ام و نمی دانم عذابم می دهد یا لذت<span> </span>و این خیلی حس بدیه که نفهمی آخرش خوبی یا بدی یا خوب بودی که بد شدی<span> </span>یا بد بودی که خوب<span> </span>لامصب بد چیزیه<span> </span>فقط کافیه ابله نبوده باشی<span> </span>تا بفهمی<span> </span>چه جوری ناکار شدی<span> </span>ابله نباشی محاله &#8230;</span></p>
<p class="MsoNormal"><span style="font-size:10pt;font-family:&quot;" dir="rtl" lang="FA">حقیقتش من از اعتیاد و بدختی هاش<span> </span>می ترسم<span> </span>و لی واقعا دلم می خواد یه وقتایی خلاص شم<span> </span>و انگار هیچ راهی وجود نداره جز همین که گفتم </span></p>
<p><a href="http://virzhil.files.wordpress.com/2008/07/city_pict6a1.jpg"><img class="alignnone size-medium wp-image-65" src="http://virzhil.files.wordpress.com/2008/07/city_pict6a1.jpg?w=300&#038;h=287" alt="" width="300" height="287" /></a></p>
<img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/categories/virzhil.wordpress.com/66/" /> <img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/tags/virzhil.wordpress.com/66/" /> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/virzhil.wordpress.com/66/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/virzhil.wordpress.com/66/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/virzhil.wordpress.com/66/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/virzhil.wordpress.com/66/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/virzhil.wordpress.com/66/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/virzhil.wordpress.com/66/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/virzhil.wordpress.com/66/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/virzhil.wordpress.com/66/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/virzhil.wordpress.com/66/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/virzhil.wordpress.com/66/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=virzhil.wordpress.com&blog=1461916&post=66&subd=virzhil&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://virzhil.wordpress.com/2008/07/08/66/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/645f99e510ec3a97b342f11a41b7ad9a?s=96&#38;d=identicon" medium="image">
			<media:title type="html">virzhil</media:title>
		</media:content>

		<media:content url="http://virzhil.files.wordpress.com/2008/07/city_pict6a1.jpg?w=300" medium="image" />
	</item>
		<item>
		<title>وقتی آزادی از شرم فرو ریخت</title>
		<link>http://virzhil.wordpress.com/2008/06/30/%d9%88%d9%82%d8%aa%db%8c-%d8%a2%d8%b2%d8%a7%d8%af%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%b4%d8%b1%d9%85-%d9%81%d8%b1%d9%88-%d8%b1%db%8c%d8%ae%d8%aa/</link>
		<comments>http://virzhil.wordpress.com/2008/06/30/%d9%88%d9%82%d8%aa%db%8c-%d8%a2%d8%b2%d8%a7%d8%af%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%b4%d8%b1%d9%85-%d9%81%d8%b1%d9%88-%d8%b1%db%8c%d8%ae%d8%aa/#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 30 Jun 2008 04:41:01 +0000</pubDate>
		<dc:creator>virzhil</dc:creator>
				<category><![CDATA[روزهای خاکستری]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://virzhil.wordpress.com/?p=62</guid>
		<description><![CDATA[
به هواپیماهایی فکر کن که در معمولی ترین روز عمرت از مرز های باختری وارد ایران شدن چرخی در آسمون تهران زدند تو مبهوت شدی اسمون با شگفتی نظاره کردی مردم و دیدی که دارن فرار می کنن زن ها رو که جیغ می کشن بچه ها رو که می گریند آسمون تیره می شه [...]<img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=virzhil.wordpress.com&blog=1461916&post=62&subd=virzhil&ref=&feed=1" />]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<div class='snap_preview'><br /><p><span style="font-size:x-small;"></p>
<p align="right">به هواپیماهایی فکر کن که در معمولی ترین روز عمرت از مرز های باختری وارد ایران شدن چرخی در آسمون تهران زدند تو مبهوت شدی اسمون با شگفتی نظاره کردی مردم و دیدی که دارن فرار می کنن زن ها رو که جیغ می کشن بچه ها رو که می گریند آسمون تیره می شه همه جا رو دود غلیظ می گیره خونه ها آوار می شن از بس که تی ان تی می باره این جدید ترین داستان زندگیته جنگ و آوارگی بزرگترین تحول زندگی .تهرانی که دیگه تهران نیست و این می تونه محبوب تو و من باشه .</p>
<p>اولین بمب فرو افتاده می تونه خانواده ات و نابود کنه و این واقعا یه بازی جدیده وقتی کنار امیرکبیر نشسته باشی و به فرستنده های مخابراتی فکر کنی که هیچ وقت اونقدر به تو نزدیک نبودن این دوربین عکاسی هم که تو دسته بدجوری گل درشته اما تو جنگ بدرت می خوره می تونی یه عالمه عکس از ادمای بدبخت بگیری از همون عکسایی که مثلا گلستان تو عراق گرفته دقیقا مثل همونا خب تو اون همه بدبختی کی می تونه به هنر و خلاقیت فکر کنه وقتی حافظه هاپر می شه از جنگ فقط بیچاره آزادی که مجبور می شه از شرم کلیشه شده فرو بریزه .</p>
<p></span></p>
<img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/categories/virzhil.wordpress.com/62/" /> <img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/tags/virzhil.wordpress.com/62/" /> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gocomments/virzhil.wordpress.com/62/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/comments/virzhil.wordpress.com/62/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godelicious/virzhil.wordpress.com/62/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/delicious/virzhil.wordpress.com/62/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/gostumble/virzhil.wordpress.com/62/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/stumble/virzhil.wordpress.com/62/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/godigg/virzhil.wordpress.com/62/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/digg/virzhil.wordpress.com/62/" /></a> <a rel="nofollow" href="http://feeds.wordpress.com/1.0/goreddit/virzhil.wordpress.com/62/"><img alt="" border="0" src="http://feeds.wordpress.com/1.0/reddit/virzhil.wordpress.com/62/" /></a> <img alt="" border="0" src="http://stats.wordpress.com/b.gif?host=virzhil.wordpress.com&blog=1461916&post=62&subd=virzhil&ref=&feed=1" /></div>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://virzhil.wordpress.com/2008/06/30/%d9%88%d9%82%d8%aa%db%8c-%d8%a2%d8%b2%d8%a7%d8%af%db%8c-%d8%a7%d8%b2-%d8%b4%d8%b1%d9%85-%d9%81%d8%b1%d9%88-%d8%b1%db%8c%d8%ae%d8%aa/feed/</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
	
		<media:content url="http://0.gravatar.com/avatar/645f99e510ec3a97b342f11a41b7ad9a?s=96&#38;d=identicon" medium="image">
			<media:title type="html">virzhil</media:title>
		</media:content>
	</item>
	</channel>
</rss>