22 06 2008

عنکبوت خشکش زده تار گسترده خشکش زده می استم نگاهش میکنم تمام سعی ام رامی کنم بر امواج حسی ام سوار شوم خودم را در میان تارهای او می یابم خشکش زده به سمتم می آید و امواج غرقم …اینکه جهان با ادراکات من معنا می شود حرف جدیدی نیست کهنه هم نیست و این فکر نخ نما که فقط من موجودم و کافی است همه چیز بد شروع شودکه تا ابد بد بماند و بد برود همه چیز تو در تو بد شود و بماند .حالا همه چیز خوب است پس بدی آغاز شده





1 06 2008

آرام به نبض کسی روا نیست وقتی خواب ها و خیال ها به هم می پرند آرام به نبض کسی روا نیست و قتی خواب ها و خیال ها همه چیزند .

در خیالم آدم هایی هستند بهتر بگویم من در خیال خودم آدم هایی در خیال دارم که با خیال هاشان به من می پرند و من انها را می پرورانم و هولناک پروار می شنوند و در خیالشان دخلم را می آورند و باز من خیال می کنم و باز دخلم می آید .





من در قاب من

28 05 2008

چار قاب و در هر قاب چار چارچوبه ی چار قاب که تابوته ی من است با چار دیوار و بی نهایت بی اندازه که از عرض به دو مشت گره شده و الباقی زوایا به اندازه قدم های سوم فردیت بی حضور محضور در چارراه های منتهی به بارانی های طوسی و کلاه شاپو های سیاه.چار دهه که بشود دههی استالین دهه ی لنین دهه ی ویت کنشتاین دهه ی رفقای کارگر هر کدام در چارچوبه ای فقط دچار بر دیوار .برآوار آوار آوار بر آوار و آوار می بارد از دهه ی چل تا من. بر چار دیواره ی من .فصل آغاز میشود فصل انفصال های منقطع فصل فیلسوف و دغدغه فصل زبان در خدمت زبان فصل زبان برای زبان زمان برای زبان زبان برای زمان زمان بی برای زمان بی برای اینکه گذشت با نگاهی که جا ماند بی برای جاماندن بی برای رفتن بی برای بی ماندن بی برای بی .بی برای ده سال روزه گرفته که بی چه چرا؟ که مثلا فحش به او نمی آید و موهای بلندش که اصلا نمی آید .ژورنالیست دهه چل باشد فقط قیافه اش اما و انگشتر عقیق اش که این روزها مدام با اوست و ترکیب بازی را به هم می ریزید فقط او منم مخاطبم .مخاطب مغایبم هستم غایب هستم هستم این او من است من تمام شدنی





رفتن…

25 05 2008

من امروز دلم نمی خواهد به آشفتگی های در هم پیچیده ی فلسفی گوش دهم و دلم نمیخواهد به این فکر کنم که چرا دو با دو می شود پنج و چرا 4 نمی شود مثلا و درخت را چطور می شود معنا کرد .به این فکر می کنم صدام در واپسین لحظات دوست داشتنی شده بود و من از دیروز مدام در فکر اویم و یادم نمی آید چه شد تبعید شد یا در تبعید در حبس اعدام نمی دانم واقعا هم نمی دانم ولی این را می دانم دوست داشتنی شده بود .من به این فکر می کنم که بیزه جای خوبی است برای رفتن چون می شود چیزهایی دید که باورش خیلی سخت است مثل آن سرو ایستاده از دوره ی هخامنشی سروکهن بیزه گویی که معنای رفتن با دیدن و تجربه کردن آمیخته نشود خیلی بهتر است.نمی دانم چرا مدام در فکر رفتنم مثل بیماری است وحس خوبی نخواهم داشت اگر بیمار گونه از بیماریهایم حرف بزنم





تو مرگ دلم را ببین و برو

10 05 2008

جوانک سریکاری را یادم می آید که سری وار روزی هفتصد لباس سری دوزی شده را اتو می کرد برای نان و ادیسه ی هومر از بر می کرد و باز هم یادم می آید آن آخری ها حتی ادیسه ی دیگری هم خلق کرده بوددر قالب یکسری نامه ی
عاشقانه به دلبرک یکی از هم چراغی ها و صادق هدایت می خواند در راه در اتوبوسی که خسته می رفت به نشابور و سیگار نمی کشید و البته نهیلیست بود به غایت کلمه و کسی را نمی دید و در شهر خیالات سبکش گم بود .ذهن گاهی به بیراهه می رود وقتی کسی به پای دلبرکی می سوزد دلبرکان سری شده اصلا همین بود من به اینجایی رسیده بوم که همه چیزش سری شده است ورزهابه سری دوزی مشغول شعر های سری شده گفتن حرف های سری شده زدن .
اتوبوس های سری گذر سوار شدن رسیدن ماندن بازگشتن چرخه ی ترسناک بیهوده چرخیدن چرخه ای که در آن هر تلاشی یک سری دوزی تمام عیار است .
جوانک سریکاری را یادم می آید که سری وار روزی هفتصد لباس سری دوزی شده را اتو می کرد برای نان و ادیسه ی هومر از بر می کرد و سبک می خندید و قتی می گفت که الهه ی اتو کشی است و این کشف سبک بزرگی بود.
جمعه ی کهنه حرف از عاشقی است و نمی دانی و هیچ چیز نمی دانی جمعه ی کهنه جمعه ی غمزه ی دلبرکانی است جمعه ی کهنه جمعه ی تیر خلاص خوردن است جمعه ای که حاضری همه چیز پایان پذیرد و تو تیر خلاص خورده باشی و همه چیز تمام شده باشد توتمام شده باشی و غمزه ی دلبرکی که تیر خلاص هم نمی زند حتی آغوش های دستنیافتنی هم دست نیافتنی شده اند و این نهایت لعنتی است که وارد چرخه شده است .
جمعه ی کهنه جمعه ی اس ام اس گونه جمعه ی کهنه جمعه ی گوشه ی حسینی جمعه ی سازهای ناکوک زخم های ناسور جمعه ی کهنه جمعه ی آی با تو هم به درک
جمعه ی کهنه یاد عشق پیری دوراس بد اخم عنق …

این آغوش های دست نیافتنی عینا کپی شده است از اینجا





23 04 2008

ای کاش کیمیایی این دهه شصتی ها را اینطور خطاب نمی کرد چیزی شبیه یک نوع حشره که نه شعر می فهمد و نه سیاست ونه عاشق می شود حتی

این هم یک دلیل دیگر برای متوسط بودن من .پرداختن به یه همچی مزخرفی





یه ذره ای از این بالا

21 04 2008

چه اهمیت دارد خسته باشی وقتی پاها رهبرند عاقبت این خستگی ها بیچاره ات میکنند تمام اختیاراتت را می گیرند بعد هر ذره ی وجودت ساز خودش را می زند و همه چیز از اینجا شروع می شود فرایند همه چیز کار خودش را بلد است شروع می شود .می گویند در راه نباید نشست بلند شدن را سخت تر میکند تنها بایست و کمی به دور دست خیره شو بعد خودت را به پاهایت بسپار…





18 04 2008

بالاتر می روم فقط به خاطر صدا به خدا که کسی در باد ویولن می زند و من بالاتر می روم با تصویر هایی که مرا می پایند و شهری که مرا عق زده است اینجا که هی بالا بروم به دنبال صدا کاش این برزخ تمامی نداشت





یاران موافق همه از دست شدند در پای اجل یکان یکان …

28 03 2008

آدمیزاد یه سرمایه ی بزرگ داره ، خودکشیه . نه از ترس ، دنیاتنگی ، نه . بهت توهین شد ، طاقت نیوردی ، برو سراغ سرمایَت . پول ِ کفن و دفنت رو آماده کن ، مزاحم ِ کسی نباشی ، خداحافظ .





آن سفر های دراز…

20 03 2008

ساعت را نگاه می کنم که حدود نه شب است یاد سفر بدجوری آشفته اام کرده.یاد آن شبم . ساعت پنج غروب بود و ما هفتاد کیلومتر رکاب زده بودیم ما در باد رکاب می زدیم ما در تاریکی .ما بر جاده های نمناک از کنار تپه های سنگ چین شده من به یاد روزهای خدمت نظام آفتاب صورتم را می سوزاند .سرباز بودم آن روزها که باد می آمد و جاده رو به بالا می رفت با باد مخالف همه چیز از خیلی خوب به خیلی بد سخته جان کندن سخته کوتاه آمدن هایمان سربالایی ها را پیاده گز کنیم با باد مخالف و شیب آنچنانی بدجوری تنهایی می ترسم اینجا نشسته ام یاد تنهایی ام به هراسم می کشد رفیقت جلوتر رکاب می زند تنهایی قوانین خود ساخته ام قوانین شخصی ام نوبت رفیق بود که جلو تر برود به رفیق می رسم که خسته است که جان می کند کنارش رکاب می زنم می خندم “یه سایکل توریست خوب هیچ وقت از رفیقش جلو نمی زنه “ا با صدای بلند فریاد می زنم سرعتم و کم می کنم می خنده و جان می کنه.

ساعت هنوز حوالی نه شب است و من غرقم در آن شب ها و جاده ها باد شدت می گیرد به فکر جایی هستیم برای ماندن سردمان است و خسته ایم .اما گره سردر گم بی پناهی خیلی زود باز می شود خادم پیر مسجد استراحتگاه بین راه در اتاقی جایمان داد تا بمانیم و بخوابیم فکرش را هم نمی کنی همه چیز آنقدر وسیع است که نتوانی فکرش را کنی اصلا نمی دانی در این وسعت بیابان به چه باید فکر کنی و اصلا چگونه؟

می ترسم از اینکه محتاط شده باشم می ترسم ترسو شده باشم این روزها تهران می مانم کاری می کنم نمی گذارم اینگونه بی ماجرا تمام شود حرکتی تنفسی باید .و هیچ وقت نفهمیدم چرا هیچ کس از ما چیزی نپرسید که بر ما چه گذشت در آن سفر .چه باک اگر همه اش خواب وخیال ؟

. آدم خفقان می گیرد حتی خواب و خیالش هم ادم را به خفقان می کشد